70 دقیقه
70 دقیقه . 70 دقیقه زمان دارید . شاید خاص ترین 70 دقیقه زندگیتون باشه . امروز شما خوب بازی کنید یا بد این 70 دقیقه در زندگیتون به صورت یک خاطره باقی می مونه . امروز من به شما نمی گم چه طوری بازی کنید. فقط همینقدر می گم که برید و این 70 دقیقه رو زندگی کنید چون شاید در بقیه زندگیتون، چه این درست باشه یا نباشه چه ببازید چه ببرید این 70 دقیقه رو کسی ازتون نمی تونه بگیره. من امروز به شما نمی گم چه جوری بازی کنید بلکه شما به من می گید . بازی کنید چون می دونم که اگر هر کسی تو این 70 دقیقه بهترین بازی زندگیشو بکنه خدا هم نمی تونه این 70 دقیقه رو ازتون پس بگیره. پس برید از خودتون از زندگیتون از خداتون و هر کسی که به شما اعتماد نمی کنه این 70 دقیقه رو پس بگیرید.
یه مربی هاکی این حرفا رو به بازیکنای تیم هاکی بانوان می زنه (البته توی فیلم) . داشتم به این فکر می کردم این حرفا رو اینگار یه جایی قبلا شنیده بودم. فقط با این فرق که جای اون هفتاد دقیقه، کلمه زندگی رو می شنیدم. و اون مربی هم خدا بود وقتی که جسممو خلق کرد اینا رو تو گوشم گفت .
حس مرگ
وجدان1
عجب روزگاریه
اینقدر تو کف این دو تا قاصدک حلقه ی سبز موندم
چقدر قشنگ کنار هم پرواز کردن
نه از مرگ حسن گلاب ناراحت شدم نه گلبهار . گفتم خوشبخت شدن. راحت شدن..

حالا از این حلقه ی سبز بگذریم چند وقته حس مرگ دارم
اون از اون خوابی که دیدم که قراره عمل کنم و فقط 5 درصد امکان داره ازش زنده بیرون بیام
اینم از همین دو روز پیش که فشارم اومده بود بالا و تمام بدنم داشت بی حس می شد
به هر کی می گم باورش نمی شه که من با وزن 44 کیلو فشارم بیاد بالا
ولی خوب حس می کردم دارم می میرم .. احساس می کنم این دنیا خیلی کوچیکه ..
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
حتی یه بار تو کوران برف و سرما وقتی که ساعت 8 شب داشتم برمی گشتم خونه مطمئن بودم زنده ام خونه نمی رسه... اصلا نمی ترسیدم اما فکر می کردم از اتوبوس که پیاده شم یه ماشین بهم می زنه... نمی دونم سرما خیلی شدید بود یا من خیلی حالم از این دنیا گرفته بود...
نمی دونم خوبه یا بد که همیشه انسان فکر کنه که داره می میره ... به هر کی می گم می گه افسرده ای یا تو دلش فکر می کنه که این آدم چقدر افسرده اس ولی باور کنید افسرده نیستم. شاید ناراحت باشم از شرایطمو خودم حس نکنم اما هر چی که هست افسرده نیستم شاکی هم نیستم. ولی شاید این حس مرگ یعنی همون وجدان که جلوی بعضی کارا رو می گیره ... یه علامت سواله جلوی تصمیمایی که می گیری و می خوام عملیشون کنی... بکنم یا نکنم؟ خوبه یا بد؟ و در آخر سر یا وجدانت آسوده اس و خوشحالی یا هی به خودت می گی آخه این چه کاری بود من کردم . خودتو یه جوری قانع می کنی و اگر نتونی قانع کنی سعی می کنی فراموش کنی اما اگه خدا ازت بپرسه چی؟ اون موقع که نمی تونی فراموش کنی یا با یه جواب الکی سرشو کلاه بذاری!
امیدورام آدمای بی وجدان که نمونه ی عینیش گاهی ا ز جلوی چشمام رد می شه زودتر یه وجدان آکبند و نو پیدا کنن
وجدانه 1 و 2:
محرمه .. تو این ماه دل همه می گیره .. یاد امام حسین اشک رو بر چشمای همه جاری می کنه.. یاد بچه هایی در روز عاشورا تشنه اسیر شدند..
خواهش می کنم .. تقاضا می کنم .. ببینید که تاریخ تکرار شده.. حسین ها و زینب های این دوره رو ببینید .. اونها هم از شما کمک می خوان.. بچه های بیگناه امروزه رو ببینید که زیر دست یزدی ها نه تنها اسیر می شن بلکه به بی رحمی تمام کشته می شن.. هر سال برای امام حسین و یارانش گریه می کنیم .. اما ... اما..
اگر می تونیم کمک کنیم.. حتی شده بادعا .. بیاید دعا کنیم.. دعا کنیم دیگه هیچ عاشورایی به وجود نیاد..
خدایا بذار حرف بزنم
وجدان 2:
خدایا وقتی ازت کمک می خوام مشکلاتمو بیشتر می
کنی . نمی دونم چرا؟ من ازت آرامش می خوام تو گریه امو بیشتر می کنی ، چرا فکر می
کنی این جوری بیشتر آروم می شم.. تازه فهمیدم بزرگ شدم چون وقتی بچه بودم راحت با
مشکلاتم کنار می می اومدمو همه رو راحت می بخشیدم اما الان برام سخت شده .. گذشتن
، بخشیدن، دوست داشتن.
خدایا وقتی آدم تنهاست خیلی سخت می تونه خودشو
آروم کنه .. خیلی سخته که شاد زندگی کنه. خوب کسی رو نداره باهاش حرف بزنه و بهش
آرامش بده.. تو هم که دیشب ازت آرامش خواستم ولی چرا امروز تبدیل شده به روز پنجم
مرگم .. امیدم فقط به این شعره ، کلبه احزان شود روزی گلستان .. و از این می ترسم
که نشه ، می ترسم برای این دنیا نباشه. می دونم انسان رو در رنج آفریدی، نمی دونم
چرا؟ این به این معناست انسان حق شاد زندگی کردن نداره؟ فکر کرده بودم امتحانمو
قبلا پس دادم ولی اشتباه می کردم. تازه انگار مشکلاتم شروع شده ، منم نمی دونم
قدرت مقابله با هاشون رو دارم یا نه . از تمام کسایی که انتظار کمک داشتم خبری
نیست، اونا هم فقط انتظار دارن باهاشون بگی بخندی حتی اگرهم بخوای گریه کنی انقدر
آغوش اونا واسه گریه ات دوره که نمی تونی بهشون برسی. نمی دونم شاید باید دردمو به
این ابرایی می گفتم که برف رو باخودشون آوردن ، بهشون میگفتم اونها می بردنش اونجایی
که می خواستم و بعد برفای رقصنده هم اونا رو با خودشون می آوردن پایین. اما هنوز
شک دارم برای اونا گوش شنوایی مونده یا نه . ای خدا ، ازت تقاضای مرگ نمی کنم می
خوام سعی کنم نشون بدم ازت راضیم اما نه می تونم سر تو رو کلاه بذارم نه سر
خودمو.. من شاکیم.
مرگو نمی خوام چون نمی دونم پایانش چی می شه
چون فکر می کنم تو اون دنیا به خودم بگم تو می تونستی تحمل کنی تو بیشتر از اینا
ازت بر می اومد. خدایا حداقل بذار این دردامو بگم و حرف بزنم.. چون قلبم داره
منفجر می شه . قفسه سینه ام تنگ شده و قلب منم هر روز از درد و غصه بزرگتر می شه
.. می ترسم یه روز واقعا منفجر بشه .. بذار بگم. می خوام شکایت کنم ، می خوام بگم
که دوستت دارم، اما جرات ندارم ازت تقاضایی بکنم. می ترسم تو مخالف اون چیزی رو
بخوای که من می خوام..
خدای خوب من ، مهربون من ، تو تنها کسی هستی که
الان صدای منو می شنوه می تونه بهم آرامش بده ، کمکم کن.. بهم آرامش بده، قدرت
تحمل بده، چون واقعا دیگه برام تحمل کردن سخت شده...
سلام
من اومدم اینجا تا حرفایی که دو تا وجدانم

می زنن رو بنویسم . خیلی قاطن

کاری کردن منم قاط بزنم

. حالا من فقط می خوام بگم این دو تا وجدان که یکیشون این شکلیه

یکیشونم این شکلیه

چه جور موجوداتی هستن

... همین
